ساراسارا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

وروجک مامان و بابا

دد تموم نشدنی

وقتی عشق بابایی از دد رفتن سیر نمیشه و بابای خسته وتازه از سر کار اومده رو مجبور به بیرون رفتن میکنه ...
19 آبان 1390

آخ چشم گلم اوخ شده

و اما حادثه ای دردناک که چشم کوچولمی ما رو کبود کرد سارا گلی مامان پاش به لبه فرش گیر کرد و با صورت به لبه میز عسلی خورد و به شدت آسیب دید ...
19 آبان 1390

پا

عزيز دل مامان  ديشب موقع برگشتن از خونه مامان جون مي لنگيد وقتي مامان ازش مي پرسيد چي شده پاي راستشو مي گرفت بالا ومي گفت:" پا پا " اون موقع بود كه مامان دلش مي خواست تمام استخون هاش بشكنه ولي پاي كوچولوي تو خراش هم بر نداره خلاصه طي عملياتي با كمك بابا ومامان جون و با استفاده از چراغ قوه خار پاتو در آورديم ولي اين تازه شروع ماجرا بود چون شروين گلي هم دلش درد گرفت و مامان جون مجبور شد با چراغ قوه شكم اون رو هم ببينه تا خوب شه عجب دنياييه  دنياي شما وروجكها ...
19 مهر 1390

یه روز سخت

جون جونك مامان ديروز از صبح تا شب پيش مامان جون بوده آخه مامان رفته بود شيراز واسه كلاس هاش وقتي هم كه مامان زنگ ميزد سارا كوچولو از پشت تلفون مامانو  مي بوسيد الهي مامان قربونت بره امروز هم صبح زود از خواب بيدار شد و رفت اسباب بازيشو آورد مامان هم كه خودشو زده بود به خواب ولي سارا فسقلي هي اسباب بازي رو كف دست مامان فشار ميداد كه براش روشن كنه بعدم كه نا اميد شد راست رفت توي اتاقي كه بابايي داشت لباسها شومي پوشيد و داد به بابا كه روشنش كنه آخه فسقلي تو نديده از كجا فهميدي بابا اون جاست؟بعدهم در يخچال كه باز شد اشاره ميكنه به ببعي روي بطري دوغ وميگه ب  ب قربون صدات برم عزيز دلم   ...
14 مهر 1390